محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

128

تفسير قرآن صفى على شاه

مر برادرانشان چون سفر ميكردند در زمين يا بودند غازيان اگر ميبودند نزد ما نمىمردند و كشته نميشدند تا بگرداند خدا آن را حسرت در دلهاشان و خدا زنده مىكند و ميميراند و خدا به آنچه ميكنيد بيناست ( 156 ) و اگر كشته شديد در راه خدا يا مرديد هر آينه آمرزشى است از خدا و رحمتى بهتر است از آنچه جمع ميكنند ( 157 ) و اگر مرديد يا كشته شديد هر آينه بسوى خدا محشور ميشويد ( 158 ) پس برحمتى از خدا نرمى كرد مر ايشان را و اگر بودى بد خوى سخت دل هر آينه پراكنده ميشدند از حوالى تو پس درگذر از ايشان و آمرزش خواه مر ايشان را و مشورت كن با آنها در كار پس چون عزم كردى پس توكل كن بر خدا بدرستى كه خدا دوست دارد توكل كنندگان را ( 159 ) اگر يارى كند شما را خدا پس نيست غلبه‌كننده مر شما را و اگر وا ميگذارد شما را پس كيست كه يارى مىكند شما را از بعد او و بر خدا پس بايد توكل كنند گروندگان ( 160 ) آن كسان كه باز گشتند از شما * دو جماعت چون نمودند التقا غير از اين نبود كه شيطان خواندشان * وز طريق مردمى لغزاندشان زانچه كردند اكتساب از ظلم و سهو * ليك حق فرمود از ايشان جمله عفو بر عباد خويش چون پروردگار * جمله آمرزنده است و بردبار مىنباشيد اهل ايمان زانكسان * كه به حق كافر شدند از خبث جان مى بگفتى بهر اخوانشان چنين * چون كه ميرفتند آنها در زمين يعنى از بهر تجارت بر سفر * يا بجنگ دشمنان بهر ظفر گر كه ميبودند نزد ما مكين * كشتن و مردن نبدشان باليقين تا ندامت گردد اينشان در قلوب * جاهدان را باز دارند از حروب اين سخن گويند يعنى از فساد * سست تا گردند مردان از جهاد حق نمايد زنده هم ميراند او * هر عمل را بيند و هم داند او كشته گرديد ار شما اندر رهش * يا بميريد آن زمان كه شد گهش هست آن آمرزشى از حق فزون * رحمتى نيكوتر از ما يجمعون يعنى از اموال و ازواج و بنين * وانچه گيرد دامنت در راه دين كه بقهر از جمله بايد كند دل * وقت جان كندن تهى دست و خجل آن زمان دستت نگيرد هيچ ازان * ميروى بيرون بحسرت از جهان آن زمانت جز عمل نبود رفيق * يار توفيق است و طاعت در طريق نيست گر اينت فقير و مفلسى * روز تنهايى ندارى مونسى آنچه كردى جمع بگذارى بجا * بهر غيرى ميروى خوار از سرا ور كه گردى كشته اندر كارزار * يا بميرى با رضاى كردگار وقت رحلت آيد از حق هر دمت * فوج رحمت بيش از آن عالمت و اهل رضوان از پى اجلال تو * ميكنند آن جمله استقبال تو تا شوى وارد بدرگاه كرم * تا چه بينى از لقايش دمبدم جان عاريت يكى دادى بدوست * چون بر او وارد شوى جان تو اوست پس به ايشان اى رسول رحمتم * كن تو نرمى و سخا در دعوتم رحمت من سابق آمد بر غضب * هم برحمت خلق را كن حق طلب رفق كن يعنى نه سختى در سخن * چون كه دانى با خلايق رفق من تا برحمت خلق زيبنده شوند * چون كنى سختى پراكنده شوند زانكه در مردم طبيعت غالب است * كن تو هم طبعى كه آنشان جاذبست گر تو گيرى سخت هم گردند سخت * گر نشد كس سخت از اقبالست و بخت بر تو ور كس سخت يا سركش شود * مستحق دوزخ و آتش شود پس تو نرمى كن كه سلطان كلى * تا نگيرد خار دامان گلى طبع سركش يعنى اندر انقلاب * مىنگرد خير خلقان را حجاب عفو كن خواهند چو از تو معذرت * بهر ايشان خواه از حق مغفرت شور با ايشان كن اندر كارها * باش همدل در روش با يارها عاقلان دانند و ميپرسند باز * هر نپرسند نيست دانا بر جواز هر كه داند بيش پرسد بيشتر * اين دليل عقل باشد در بشر رفته رفته تا امام و تا رسول * كه بد او سر خيل و سلطان عقول بود از حق صاحب تنزيل و وحى * صادر از وى حكم امر و حكم نهى داشت با اصحاب دايم مشورت * تا نمايد راه عقل و آخرت آنكه با او همدل و هم ريشه بود * علم و عقلش برتر از انديشه بود در مقام مشورت گفتى چنان * كآمد آن دم وحى حق بر وفق آن گفت زان اجماع امّت حجّت است * زانكه عقل كل معين امّتست ليك باشد شرط در وى اتفاق * اختلاف ار يافت دور است از سياق چون معارض يافت ظاهر يا خفى * حسن عقلى گردد از وى منتفى